فال حافظ

 

ادامه نوشته

سگ ولگرد

داشتم فکر می کردم بعضی از مردا و پسرا مثل سگ ولگردن 

 و بعضیا مثل سگ گله و بعضیا مثل سگ شکاری و بعضیا

سگ خونگی و بعضیا سگ نیستن آدمن

حالا  ویژگیه هر کدوم یه چیزایه مثلا:

سگ گله: فقط به کسی که  احساس کنه برا گله می خواد

مشکل ایجاد کنه پارس می کنه

سگ شکاری:  فقط می ره شکار صاحبشو میاره

سگ خونگی: از اسمش معلومه همش خونست و خودش

و صاحبش کارش اینه فقط خودشو برا صاحبش لوس کنه

واما سگ ولگرد:  سگ ولگرد هیچ هنری نداره براش صاحب

و غیر صاحب و  آدم و حیونو و.... باهم هیچ فرقی نداره

وقتی آدم تصمیم می گیره بره خیابون و تنهایی قدم بزنه

 همیشه همین سگای ولگرد هستن که دست از سر آدم

 بر نمی دارن وآدمو پشیمون می کنن از بیرون رفتن

 

 

من نمی خوام کسی برام دل بسوزونه

ادامه نوشته

درد دل من وبابایی

ادامه نوشته

حرفای از سر بی کاری

 

ادامه نوشته

شهر نگو بگو قبرستون

 

ادامه نوشته

دلم آرامش می خواد

خدا جونم کمکم کن دلم می خواد آدمارو زود ببخشم اونم فقط برای آرامش خودم

دوست دارم یه مدت برم یه جایی تنها زندگی کنم ولی دلم برا مامان و بابا تنگ میشه آخه حوصله هیچ کسیو ندارم

 دوست دارم یه کوله بردارم و با یه سری وسیله های لازم و برم سفر تنهای تنها برم این دختر بودنم فقط منو محدود کرده والا همین الان  می  رفتم 

تصمیم گرفتم از این به بعد دیگه آدمارو بجز مامان وبابام و آجی جونم همه رو نادیده بگیرم یعنی بودن ونبودنشون حرفاشون همه برام هیچ بشه مثلا وقتی حرف می زنن اصلا گوش نکنم و  به یه چی دیگه فکر کنم بشم یه آدم کر و کور و لال اصلا هر کسی هر غلطی می خواد بکنه خوب بکنه به من چه ربطی داره

چقد عصبانی بودم ولی ایول خدا بیامرزه پدر این خواننده ها که شاد می خونن کلی حالم عوض شد الان دلم  می خواد پاشم برقصم 

رویا و کابوس

دیشب خیلی ناراحت بودم الانم ناراحتم دیشب قبل خواب داشتم با خدا حرف می زدم  از خدا خواستم که حداقل اگه تو دنیا بهم  آرزوهامو نمی ده تو خواب رویاهای قشنگ و رویا های صادقانه بهم بده نتیجش این شد که اولین خوابم  چه خوابی بود خواب دیدم می خوام از رویه یه جوب آب  بگذرم ولی به جای آب توش آسمون ابری خیلی قشنگی بود  یه چادر نماز دستم بود می خواستم ازش به عنوان بال استفاده کنم و بپرم ولی نمی دونم یه  نفر اومد و تمرکزمو بهم زد و نشد بعد خیلی وحشتناک بود خواب دیدم تو یه کوچه  چندتا گرگ عصبانی بهم حمله کردن حالا صدام بالا نمی اومد که داد بزنم و کمک بخوام یکی از گرگا پشت شیشه بود و چشایه گردی داشت ولی یکی شون خیلی بهم نزدیک بود  خلاصه هر کدوم یه فاصله ای بامن داشتن تا اینکه بالاخره تونستم داد بزنم و کمک بخوام و از خواب بیدار شدم تو خواب از ترس مثل چوب خشک شده بودم  تو همون حالت خواب وبیداری داشتم فکر می کردم تعبیر این خواب چی میشه که نمی دونم چرا همش یاد یوسف پیامبر می افتادم  خلاصه تا صبح همش خواب می دیدم ولی نه خیلی خوب خواب مهمه همین بود که گفتم

شادی که غمگینم کرد

ادامه نوشته

خودم ودلم

امروز که از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم شروع کنم ولی نمی دونم چرا باز تنبلی کردم حالا می خوام یه کم با خودم حرف بزنم تا  شاید سر عقل بیام و تنبلیو بزارم کنار می خوام بشم مشاور خودم

مشاور درون :ببین عزیزم تو که می خوای موفق بشی  باید بدونی که موفقیت نمی یاد دنبال تو تو باید بری  پی موفقیت باید تلاش کنی تا همه سد های راهتو بشکنی تو که باهوشی حیف نیست که از این هوش و استعدادت استفاده نکنی تو باید متفاوت باشی با اون ادم بی استعداد  خدا به تو عقل داده که ازش استفاده کنی نه اونو اکبند بزاری کنار .

خودم:  من یه سئوال دارم ؟

مشاور درون:بگو عزیزم می شنوم.

خودم:اخه من چرا هر چی ارزو می کنم خدا ارزوهای منو به اطرافیانم می ده انگاری خدا نشست من ارزو کنم اونم بین بقیه  قسمت کنه

مشاور درون: جواب این سئوال خیلی  معلومه می دونی تو فقط ارزو می کنی ولی یا تلاش نمی کنی یا از وسط راه خسته میشی و کنار می کشی ولی بقیه ارزو می کنن و تلاش تو اگر با تمام وجود یه چیزو بخوای و براش تلاش کنی حتما بدستش میاری.

خودم:   دلم خیلی وقتا برا خودم می سوزه که اینقد پوچ زندگی می کنم دلم برای روزها و زمانهایی که می سوزونمشون خیلی می سوزه همش فکر می کنم راه زندگی کردنو گم کردم هر چی می شینم فکر می کنم از کجا شرو کنم به نتیجه ای نمی رسم در ضمن نمی تونم روی یه راه و یه مسیر فکرمو متمرکز کنم فکر می کنم همیشه چندتا راهو باید برم که به موازاته همدیگه هستن و همشون مهمن  واقعا خودم تو کار خودمم موندم  مخصوصا اون راه که نصفه ولش کردم 

مشاور درون: خوب چرا نمی خوای  بشینی فکر کنی و ببینی کدوم راه اول باید بری بالاخره یه راه اولتره بعد بقیه رو انجام بدی ولی بهت بگم تا خودت نخوای و تلاش نکنی  با یه جا نشستن  هیچ اتفاق مهمی نمی افته جز اینکه هر روز و هر ثانیه از عمرت به فنا می ره

 

آرزوها

ادامه نوشته

اولین نوشته

امروز  یعنی ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ من  وبلاگمو ایجاد کردم وتصمیم دارم هر چی که دوست دارم تو این وبلاگم بنویسم از درد دلام تا افکارم و... بالا خره کاریو که سالها تصمیم داشتم انجام بدم شروع کردم

یهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو