این روزها و آرزوها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:40 توسط .
|
اون بنده خیلی تنها بود خیلی غمگین بود روحش تو این دنیا سرگردون بود بی قرار بود آدمای این دنیا دوست نداشت ولی
اون خدای بزرگ می گفت : تو بنده تنها و غمگین چون گنهکاری محکوم به زنده بودن و عذاب کشیدن هستی باید بمونی..
اون بنده می گفت: خدایا بر من رحم کن تو ارحم الراحمینی دیگه خسته شدم از این جسم خیلی سنگینه چقد اینور و اونور ببرمش چقد به فکر غذا و لباسش و امنیتش و ....باشم بزار بزارمشو برم و راحت شم ولی
خدای مهربون می گفت :نه باید بمونی هیچ راهی نداره...
هیچ وقت امیـــــــــــــد کسی را نا امید نکن شاید این آخـــرین امبد اون باشد.....