یه دنیـــــــــــایی بود یه خدایــــــــــــــی بود یه بنـــــده ای بود ....

اون بنده خیلی تنها بود خیلی غمگین بود روحش تو این دنیا سرگردون بود بی قرار بود آدمای این دنیا دوست نداشت ولی

اون خدای بزرگ می گفت : تو بنده تنها و غمگین چون گنهکاری محکوم به زنده بودن و عذاب کشیدن هستی باید بمونی..

اون بنده می گفت: خدایا بر من رحم کن تو ارحم الراحمینی دیگه خسته شدم از این جسم خیلی سنگینه چقد اینور و اونور ببرمش چقد به فکر غذا و لباسش  و امنیتش و ....باشم بزار بزارمشو برم و راحت شم ولی

 خدای مهربون می گفت :نه باید بمونی هیچ راهی نداره...