هر شب وقتی می خوام بخوابم  دیگه شده برام یه عادت

روحمو مثل یه پرنده که می خوان پرواز یادش بدن روحمو

می گیرم تو دستم و پرتش می کنم طرف آسمون  به این

امید هرشب می خوابم که  فردا صبح پرنده من پروازو یاد

 گرفته باشه و دیگه برنگرده بره اون بالا بالاها ولی باز صبح

 وقتی چشامو باز می کنم می بینم نه این پرنده هنوز نرفته

و من هنوز اسیر و دربند این جسم و این دنیا هستم